
ندانستی .
ارابه چرخش خراب بود و اسب ها بیمار . زمستان هم بود . راه هم بی راهه بود . تو هیچ ندانستی.
همه ی رویای من بودی.
ندانستی
نماندی.
همیشه از نترسی تو می ترسیدم.
می دانستم این راه را پایان خوشی نیست.
دستم را برایت روی هوا تاب می دادم و فکر می کردم شاید روزی بدانی که همه ی رویای من بودی.
کلکسيون صدف هاي خالي از حلزون
دنياي کودکي ام را ساختند
حالا شده ام حلزون
که دنـيا از پــــيـــــچيدگـــيِ لاکــم فرا تر نمـــــي رود و هميشه خانه به دوش خود
به هر جا که ميخواهم مي خزم
هر بار که دستي براي نوازشم عريان شد
خجالت زده سر در لاک خويش فرو مي بردم
حالا حلزون وار به اين مي انديشم :
[ کاش تو هم حلزون بودي
آن وقت مي توانستي به آرامي عاشق شوي
و به آرامي از من دور شوي
و من آرام آرام بدرقه ات کنم ]
روي همين پل چوبي
منتظرت خواهم ماند
آرام و بي صدا بيا
مبادا اين پل از صداي به هم ساييده شدن لاک هايمان بيدار شود !
امروز را پاک کن
مرا
و اندوه نفسهايم را
که بر شيشه هاي خانه بخار ميکند
و قصه هاي تلخ را
که بر کودکي ام رسوب کرده اند
بسوزان!
ته مانده هاي واژه را بر کاغذهاي زنداني
و مجله هاي قديمي را
که زير فنجانهاي داغ تاب خورده اند
و دور بينداز
اين کتري ي لعنتي ي هزار بار سوخته را
که تنهايي ام را پيروزمندانه سوت مي زند
امروز را پاک کن!
مرا از نو
بر روز تازه اي رسم کن
که تنها دستهاي تو مي تواند !

اولین باری که عاشقت شدم یادته؟
من یه کرم سیب بودم و تو یه کرم ابریشم.
من به تو قول دادم دیگه هیچ وقت سیب نخورم
و تو هم قول دادی دور خودت پیله نزنی. ولی
نمی دونم چی شد که من طاقت نیوردم و فقط یه خرده
سیب خوردم. تو هم از غصه دور خودت پیله بستی...
حالا دومین باره که عاشقت شدم ولی حالا من هنوز یه
کرم سیبم و تو یه پروانه ی خوشگل، تو پر زدی و رفتی
و من موندم و سیب هایی که جایی برای خورده شدنشون نمونده...
از هر چی سیبه متنفرم...!

تقدیم به خودم...
دل آدم ها می شکند دل آدم ها که از سنگ نیست ، از سیمان نیست ... دل آدم ها از شیشه است و بلور ...
راحت می شکند ... مثل بلور .... دل آدم ها که محکم نیست ، قرص نیست ... به مویی بند است ... دل آدم ها
می گیرد ، ترک بر می دارد ، خالی میشود و ... می شکند .
دل آدم ها تنگ می شود و تو خوب می دانی ... دل آدم ها می ترسد و تو خوب می فهمی ... دل آدم ها هزار
تکه می شود و تو می بینی ... دل هزار انسان هر روز هزار تکه می شود ... روزی هزار در هزار ... تو اما
حوصله می کنی ، به حرفاشون گوش می کنی...با حوصله کمکشون می کنی... هزار تکه های دل هر هزار
انسان را هر روز جمع می کنی ، بند می زنی و دوباره می سازی ... آدم ها دل یکدیگر را می گیرند و آنها را
می شکنند ... تو دل نمی شکنی اما می سازی دوباره ... آدم ها نمی دانند دلی که به تو داده شود محکم می
شود ... می شود دلی شیشه ای که هرگز نمی شکند .ا ما خودت خیلی تو داری...
مدتهاست که آدم ها دل یکدیگر را می شکنند
مدتهاست که زمین پر شده از تکه های بلورین
و مدتهاست که تو می بینی ، می دانی ، می فهمی و ... می سازی
اما خودت خیلی تو داری...

ما مرده ایم
ما آدم ها
بعضی هایمان
خیلی زود میمیریم
آن ها که زنده می مانند
بیشتر میمیرند
باورش سخت نیست
سال ها پیش ما را کشتند
زمین از آن بیابان های دور افتاده بود
در گور ِاین دنیا دفنمان کردند
تا خیال کنیم زندگی یک فرصت برای بخشش گناه های کودکانه ایست
که یادمان نمی آید

من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیان پیکرت شعله ی گمشده ام را بربایم
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سر انجام در آهنگ مه آلود نیایش تو را گم کردم

گفتم بهار...
-خنده زد و گفت:
-ای دریغ
"دیگر بهار رفته نمی آید.
گفتم:"پرنده؟"
گفت:
اینجا پرنده نیست
اینجا گلی که باز کند لب به خنده نیست
گفتم:
-درون چشم تو دیگر ... ؟
گفت:
"دیگر نشان ز باده مستی دهنده نیست
"اینجا به جز سکوت سکوتی گزنده نیست!

گفتن ندارد حکایت من.... انسانی هستم همچون دیگران .... اندکی متفاوت
اما یکی از همین چند میلیارد دو پا
از این دنیا کم می دانم هر چه بیشتر می بینم کمتر می فهمم
و هرچه کمتر می فهمم بیشتر زجر می کشم
و هرچه بیشتر زجر می کشم کمتر اهمیت میدم
و هر چه کمتر اهمیت میدهم آرامش بیشتری می یآبم
و هرچه آرام تر می شوم زمان زود تر سپری می شود
و هرچه زمان زود تر می گذرد پایان زندگی را بیشتر احساس می کنم
و هرچه پایان این زندگی را نزدیک تر احساس می کنم سعی می کنم که
بیشتر ببینم
و هر چه بیشتر می بینم کمتر می فهمم و ... این دایره تکرار می شود
همه این دایره را دارند. برخی آن را انکار می کنند و برخی داشتن آن را از
دیگران پنهان می کنند
ولی بیشترشان حتی از وجود این دایره بی خبرند. همان احمق ها و حیوانات
وحشی جنگل. گرچه برای آنها خط راست و دایره فرقی ندارد. شاید آنها اصلا
دایره ندارد. چون انسان نیستند. نمی بینند... فکر نمی کنند... زجر نمی
کشند... اهمیت نمی دهند... احساس نمی کنند
ولی برای آنان که دارند دوستان می آیند و برای اندک زمانی دایره شان را با
دایره ما شریک می کنند و پس از مدتی به دایره دیگری پیوست می خورند و
جایشان را در دایره ما به دیگری می دهند
در این دایره دنبال خدایی می گردیم که دلیلی برای چرخیدنمان بیاورد
دنبال عشقی می گردیم که بیشتر از دیگران در دایره ما بماند و نزدیک تر به
ما حول این دایره بچرخد
از ابهام و تنهایی گریزانیم چون خود را بیش از هر چیز دوست داریم
اگر خدا را یافتیم دایره را برعکس می رویم و اگر عشق را یافتیم به دور دایره
آرام تر می چرخیم که لذت کوتاهی از این چرخش ببریم و شاید دایره را برای
کوتاه مدتی فراموش کنیم
زندگی عجیب است
نیست؟؟؟
|
کاش آسمان میدانست درد من چیست !
کاش میدانست نیاز من چیست! کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم.... کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست! دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ، عاشقم ولی ، یک عاشق تنها! یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست.... کاش دریا میدانست کویر چیست! راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها! دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس! کاش باران میدانست معنی انتظار چیست .... منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است.... و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست
|
با بال و پرت نگو که ماندن ننگ است
فریاد نزن که آسمان خوشرنگ است
برگرد پرنده،دل به پرواز نبند
اینجا دل یک قفس برایت تنگ است

بهانه می گیرد و تو را می خواهد
و تو نیستی...
و بجز خوشبختی همه چیز اینجا هست...!
می نویسم...
امشب نیز چون تمام شبها دلم هوایت را کرده است ...
ای تنها ترین تنها کسم .مهربون من .......

شناسنامه من یک دروغ تکراری است
هنوز تا متولد شدن مجالم هست
جهان جنون مرا پاسخی نداده هنوز
به ناگزیر ز دنیا همان سوالم هست
به غیر خویشتن از هیچکس ملالم نیست
خود این دلیل مرا بس اگر ملالم هست

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک سرد
در لا به لای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی